شعر پایداری، دعوت به روشنای صلح

از همان روز که فرزند زیاده خواه آدم (علیه السلام) کلوخ نفس به سرپنجة جهل گرفت و به زورمندی ستم، هابیل را بکشت؛ جنگ به دیدار آدمی زادگان آمد و چهره به غمزه برافروخت و رخسار نفرینی را در آینه ها به تماشا گذاشت: رخساره ای کدر، تاریک و تار، دژم، و آراسته به صورتک بی شمار.رخساره ای که به کس ننگریست مگر آن کس خون گریست. رخساره ای که خویش را ننمود مگر آن که شادی از دل ها ربود و بر اندوه مردم افزود. رخساره ای که صورتک به تبسّم نیاراست مگر آن که خانه ها را از بانگ سرور و خندة کودکان فرو کاست. از این رو، جنگ، هرگز و هیچگاه مایة سرور و موجب مباهات نبوده و مبادا که بدان پندار به نیک نامی و فرخنده رایی نامبردار شود.جنگ یعنی وجه غالب نفسانیّت آدم سرکش که برافروزانندة آتش کین است و بیدارگر ستیز و سخت مزاجی انسان های بی چراغ.مردانی نامدار که مراد خویش در شعله افروزی دلهای پریش جستجو می کنند و بر آنند تا از این غلامبارگی درون، ارباب آز را نوید شادکامی و شاد خواری دهند.امّا دریغا و افسوسا که آن نگاهبان دوزخ هفتم، به دیدبانی فتنه، سر در چاه جهل و جمود دارد ولاغیر . . . امّا همین نماد کژ آهنگ ناراستی و خرد کاستی که بسا هنگام از منطق آرامش روی بر می تابد و مشاطه گر چهرة مخدوش غارتگران اقالیم بیداری می شود و آهن تفته بر سندان تعصب می کوبد تا تیغ آبدار بر دست زنگی مست دهد؛ همین آلوده تبار افسوس کار وقتی از سر سودای سیاه روزی و چهره بر افروزی تیرگی ها برمی خیزد و به نهیب اندیشه و بانگ خرد و آتش دل بینوایان گوش هوش می سپارد؛ جامة قداست به تن می کند و امان نامة وجاهت می ستاند. چنین است که جهان دگرگونی هایش را از رویارویی هموارة دو نیروی خیر و شرّ دارد و از همین روست که « جنگ »، خاستگاه عصبیّت خویش را به « دفاع » می دهد و ادبیات ملت ها، مردان ستم گریز را به ناگزیر در برابر نیروهای اهریمنی به صف آرایی فرا می خواند.
شعر و ادبیات پایداری از همین بعد و منظر ارزش می یابد و شاعران نیک اندیش جهان را از رفاقت با دوزخی ترین کلمات درشت خو و آتش بو ناچار می سازد؛ و گرنه اندیشة کمال جوی شعر را چه حاجت به اسباب وهن و ولایت ستیزه گری بر جان خرد ؟ شاعران راستین از آن سبب قلم را به درشت گویی برانگیخته اند که از نرمای کلام خود کامگان به مردم مأیوس شده اند. پس دیگر گونه سرودی آغازیده اند که: «دیگر با مرگ و ننگ، نخواهد زیست این جنگ برای به دست آوردن زندگی با افتخار است برای آزادی . . . » « بخشی از شعر اسکندر ابوجعفر- بنگلادش » به راستی؛ آنگاه که خواهندگان آز، سرنوشت آدمی را به حقارت و خلط و خون حوالت می دهند و شاعر ناگزیر از اعتراف ستمِ ستمبارگان است و بیدار بیدادگران را این گونه می بیند: « آمدند و به گلوله بستند گل ها و دل ها را و آیندة عروس ها را. به گلوله بستند لبخند کودکان و روزهای ما را هر آنچه دیده بودیم چکه، چکه از چشمان ما چکید و دریا شد » « نریمان قاسم اوقلی- جمهوری آذربایجان » چه می توان گفت و چگونه می توان دم بر نیاورد ؟ ! ناچار شاعر نیز اگر زبان در کام گیرد، شعر از درون کلمات آشفته بر می خیزد و پرخاش مقدس خویش را بر نطع خاک سرخ می ریزد و از آن به بعد شاعر نیز جزئی از کلمه می شود همراه با شعر، اقالیم دغدغه ها را درمی نوردد و تا به ذات شعر که به قول « جوزپه اونگارتی »؛ ( کنش آن آزادی است ) نرسد و آرامش نیابد دست از طلب بر نمی دارد: «شعر نه گرمای دستان تهی را دارد و نه جسارت پرواز کبوتر را با این همه همة این ها را به عرشة کشتی می آورد اگر تو بادبان برافرازی » « رنه دپستره » از همین رو می توان به وجه دیگری از شعر پایداری دست یازید؛ شاخه هایی که سر انگشت های تپنده اش را به سوی مخاطب نشانه می گیرد و طنزی گزنده، کلمه ها را بر می آشوبد: « امّا من نشان هایم را به هانوی خواهم فرستاد و به آنان اجازه خواهم داد در برابر پس فرستادن پاهایم با نشان هایم گلوله بسازند » « هوراس کلمن- آمریکا » شاعران شعر پایداری وجه آراسته ای از یک انسان انتزاعی و در عین حال لوکس و اشرافی که بر کرسی کلمات فخیم تکیه می زند و عنکبوت وار شبکة ذهنی اش را با واژگان نرم و لطیف امّا بی مغز می گستراند نیست. سرایشگر شعر پایداری سراینده ای است که از عناصری قابل دسترس امّا نا مکشوف به هزار زبان سخته سخن می گوید و کلمات را با رشتة سرخ خون به هم در می کشد تا در سایة ساختمان شعری اش، کودکان بعد از این، دور از گزند رطیل ستم به آرامش برسند: « منتظر باش تا من صورتک خونم را بپوشم به زودی خواهی دید که زبانم مثل پرچمی به اهتزاز در خواهد آمد. » « آنتوان راجر بولامبا- کنگو »
از پنجرة آرزوهای شاعر ادبیات پایداری، غایت این گونة شعری، رواج خونابه های شتک زده بر دست و روی سپیده دمان نیست. بل غایت آن، پاکیزگی جان بامدادان و زلالی روح نسیم سحرگاهی است.تا از ورای آن، بانگ دلنواز فردائیان گوش ها را بنوازد و جانهای در راه ماندگان را از نو بسازد و اگر چیزی جز آرامش ابنای بشر که در پرتو آزادی و صلح تجلی می یابد بر این گونة ارجمند متصور باشد و از درون آن علف های هرز منیّت، زیادخواهی و استبدادی فریب آمیز سر بزند، شعر در هزارتوی شرم، کفن پوش می شود و با طرزی دیگر از کلمه دست در آغوش می گردد.
شعر پایداری بر آن است که تارهای بستة جهان را به سوی انسان ها بگشاید و آنها را به دیدن افق های تازه تر مژده دهد.از کلاهخود سربازان بی سلاح، کف آبی برگیرد و به پرندگان تشنة آسمان بنوشاند.و در یک جمله: شعر پایداری بر آن است تا خشاب از گلوله تهی سازد و دنیا را به روشنای صلح فراخواند: « . . . ما نیز در کوزوو به خاطر آزادی عزیزمان جنگیدیم . . . » « اسد مکولی- آلبانی » «من در این سرا شیب دوزخ سیاه نوری ابدی می بینم به خاطر جهان آینده به جنگ می روم به خاطر زندگی آینده آسوده، مرگ را می پذیرم. » « پولیکسنا سولوویوا- روسیه » در این نوع شعر، کلمات برگرفته از شعور بیداری اند و در ذات خود، پویا و جویا و خواستار حقیقت اند از همین روست که شاعران پایداری، وارثان رفتار شعری خویشند و بدان گونه که چشم حق بین کلمات می بیند، جنگ را به تصویر می کشند: « بدرود . . . ای مردم لبنان سپاس برای هر درختی که خونم را برداشت تا برای فقیران، جشن نان بیفروزد. » « محمود درویش- فلسطین » شعر پایداری در ایران را نیز از همین افق روشن می بینم و باور دارم در این عرصة مقدس، شعر را نه برای شعله ور کردن گلبرگ شقایق ها، بل برای روشنا بخشیدن به آستان فردائیان در قلمرو ذهن و زبان خویش پرورده اند: -تو چرا می جنگی ؟ پسرم می پرسد : من تفنگم در مشت کوله بارم بر پشت بند پوتینم را محکم می بندم مادرم آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل من می بارد پسرم بار دگر می پرسد : -تو چرا می جنگی ؟ با تمام دل خود می گویم : تا چراغ از تو نگیرد دشمن . « محمدرضا عبدالملکیان- تهران » با همین تعریف است که شعر عاشورا هنوز در این بوم و بر طره می کشد و نور بر می افشاند و بیداری می آفریند.زیرا به جوهر خود واقف است و به ادامة راه، متعهد: درختان را دوست می دارم که به احترام تو قیام کرده اند وآب را که مهر مادر توست خون تو شرف را، سرخگون کرده است . . . « علی موسوی گرمارودی » و از همین رو است که شلمچه و فاو و دهلاویه و مهران و بستان هنوز در شعر شاعران میهن نفس می کشند و از زیر خروارها لای و لجن باروت به آسمان ستاره بار و اروند ستاره جوش سلام می گویند: من و تو از حصار آمده ایم پای ما زخمی دویدن هاست نعش ها دیده ایم بر سرِ دار چشم ما شرمناک دیدن هاست التهاب تموج دریا زخم دیرینه را نمک زده است تا بلند شفق ز حنجر عشق خون دریا دلان شتک زده است و برای پاسخ به چراییِ سرودن این چهارپارة زیبا چنین استدلال می کند: بوی باروت، بوی خون و تبر جنگلِ خسته را می آزارد گلة بد شگون خفاشان پاس خورشید را نمی دارد . . . « حسین اسرافیلی » باری . . . راه شعر پایداری از هرکجا که بگذرد نیاز به چشمه سارانِ عطش سوزی دارد که تشنگی درون را چاره سازد،دست و روی کلمه را بشوید و واقعیت جهانِ پر مشغله و جنگ افروز را بنمایاند و کوله بار کلمات تابناک را منزل به منزل بر دوش اندیشه
ببرد و به فردائیان بسپارد.
منابع :
شعر امروز تألیف ساعد باقری- محمدرضا محمدی نیکو انتشارات المهدی
فراتر از میراث خون ترجمه موسی بیدج نشر پالیزان
طبل های غرّان شعر مقاومت ملل2(آفریقا) ترجمه ضیإالدین ترابی انتشارات نسیم حیات
راین و زنجیر شعر مقاومت ملل3(اروپا) ترجمه ضیإالدین ترابی انتشارات نسیم حیات
آه این دریا شعر مقاومت ملل4(اقیانوسیه- آسیا) ترجمه ضیإالدین ترابی انتشارات نسیم حیات
چقدر خسته، چقدر زخم شعر مقاومت ملل4 ترجمه ضیإالدین ترابی انتشارات نسیم حیات
ریشه در ابر مجموعه شعر محمدرضاعبدالملکیان انتشارات برگ
تولد در میدان مجموعه شعر حسین اسرافیلی انتشاراتحوزة اندیشه وهنر
